|
مرداب عشق |
|
|
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:34 توسط صادق نجاری |
عشق را دوست دارم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن......قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما............. اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد.......... سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم!!!!

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط صادق نجاری |
پرسيد: به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط صادق نجاری |
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:31 توسط صادق نجاری |
سالها بر این باور بودم که هرگز عاشق از معشوق خود متنفر نخواهد بود اما اکنون به این نتیجه رسیدهام که عشق نزدیکترین چیز به نفرت است!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:31 توسط صادق نجاری |